دلیری کجا نام او اشکبوس      همی بر خروشید برسان کوس

بیامد که جوید ز ایران نبرد      سر هم نبرد اندر آرد به گرد

بشد تیز رهّام با خود و گبر      همی گرد رزم اندر آمد به ابر

برآویخت رهّام با اشکبوس        بر آمد ز هر دو سپه بوق و کوس

به گرز گران دست برد اشکبوس      زمین آهنین شد سپهر آبنوس

بر آهیخت رهام گرز گران      غمی شد ز پیکار دست سران

چو رهام گشت از کشانی ستوه      بپیچید زو روز و شد سوی کوه

ز قلب سپاه اندر آشفت توس      بزد اسب کاید بر اشکبوس

تهمتن برآشفت و با توس گفت       که رهام را جام باده‌ست جفت

تو قلب سپه را به آیین بدار      من اکنون پیاده کنم کارزار

***(ابیات قشنگش تازه شروع شده :) )

کمان به زه را به بازو فکند      به بند کمر بر ، بزد تیر چند

خروشید کای مرد رزم آزمای      هماوردت آمد مشو بازجای

کشانی بخندید و خیره بماند      عنان را گران کرد و او را بخواند

بدو گفت خندان که نام تو چیست؟      تن بی‌سرت را که خواهد گریست؟

تهمتن چنین داد پاسخ که نام      چه پرسی کزین پس نبینی تو کام

مرا مادرم نام مرگ تو کرد      زمانه مرا پتک ترک تو کرد

کشانی بدو گفت که بی بارگی      به کشتن دهی سر به یکبارگی

تهمتن چنین داد پاسخت بدوی      که ای بیهُده مرد پرخاش جوی،

پیاده ندیدی که جنگ آورد      سر سرکشان زیر سنگ آورد؟

به شهر تو شیر و پلنگ و نهنگ      سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟

هم اکنون تو را ای نبرده سوار      پیاده بیاموزمت کارزار

پیاده مرا زان فرستاده توس      که تا اسب بستانم از اشکبوس

کشانی پیاده شود ، همچو من      بدو روی خندان شوند انجمن

پیاده به از چون تو پانصد سوار      بدین روز و این گردش کارزار

کشانی بدو گفت: با تو سلیح      نبینم همی جز فسوس و مزیح

بدو گفت رستم که تیر و کمان      ببین تا هم اکنون سرآری زمان

چون نازش به اسب گران مایه دید      کمان را به زه کرد و اندر کشید

یکی تیر زد  بر برِ  اسب اوی      که اسب اندر آمد ز بالا به روی

بخندید رستم به آواز گفت      که بنشین به پیش گران مایه جفت

سزد گر بداری سرش در کنار      زمانی بر آسایی از کارزار

***

کمان را به زه کرد زود اشکبوس      تنی لرز لرزان و رخ سندروس

به رستم بر آنگه ببارید تیر      تهمتن بدو گفت برخیره خیر

همی رنجه دادی تن خویش را      دو بازوی و جان بد اندیش را

تهمتن به بند کمر برد چنگ      گزین کرده یک چوبه تیر خدنگ

یکی تیر الماس پیکان چو آب      نهاده بر او چار پر عقاب

کمان را بمالید رستم به چنگ      به شست اندر آورده تیر خدنگ

بر او راست خم کرد و خم کرد راست      خروش از خم چرخ چاچی بخاست

چو سوفارش آمد به پهنای گوش      ز شاخ گوزنان بر آمد خروش

چو بوسید پیکان سر انگشت اوی      گذر کرد بر مهره‌ی پشت اوی

بزد بر برو سینه‌ی اشکبوس      سپهر آن زمان دست او داد بوس

قضا گفت گیر و قدر گفت ده      فلک گفت احسنت و مه گفت زه

کشانی هم اندر زمان جان بداد      چنان شد که گفتی ز مادر نزاد

شاهنامه‌ی فردوسی چاپ مسکو،جلد چهارم